صبح بیدار شدم. کمی دیر. اما ناراحت نبودم. کمی زیر پتو ماندم. بلند شدم و تصمیم گرفتم که بروم کار میدانیام را انجام دهم. کمی که کنار شوفاژ ماندم سعی کردم بفهمم واقعاً مشکل من چیست. تنبلم؟ یا مشکل چیز دیگریست؟ بعد از خودم پرسیدم که چرا همین الان مانتوهایم را جمع نمیکنم. جمع کردم. شلوارها و پیراهنها را هم جایی گذاشتم. حالم بهتر شد. فکر کردم که میتواند به همین سادگی باشد، فقط لازم است حواسم به لحظهها باشد و بیش از اندازه در خودم غرق نشوم. بعد لباس کثیفم را شستم. هایده پلی کردم. سر فرصت صبحانه خوردم با دو لیوان چای. و بدون استرس حاضر شدم. به نظر همهچیز داشت خوب پیش میرفت و انرژیام سطح خوبی داشت. زدم بیرون. هوا هم خوب بود. ابتدای پل هوایی بودم که یک وویس را شنیدم. پرت شدم در یک یاد. در یک حسادت. در یک حس ناخوشایند. چند لحظه همانجا ماندم. واقعا نمیدانم که ادا درمیآورم یا همه اینها واقعیست؟ به هر حال بغضم گرفت. به راهم ادامه دادم. با یک شیب خیلی ملایم همهچیز داشت رنگ دیگری میشد. در بازیام غرق شدم و سعی کردم آن را ببرم. وقتی توی قطار نشستم و سرم را به شیشه تکیه دادم دلم خواست تا ته خط با قطار بروم و از جایم بلند نشوم. یک لحظه واقعا به سرم زد این کار را بکنم. اما از سرکارم مرخصی طولانیمدت گرفتهام تا پایاننامهام را تمام کنم. پس پیاده شدم. و عوضش نشستهام اینجا روی صندلی زرد ایستگاه و تکان نمیخورم. میخواهم کمی بنشینم تا انرژی و شوقم برگردد. دلم درد میکند. آهنگ if فابریزیو تکرار میشود. انگار برگشتهام کنار شوفاژ اتاقم، در خودم رفتهام و فکر میکنم که واقعا مشکل من چیست؟یعنی ممکن است بالا که میروم برای مشاهده و مصاحبه، یکی از دستفروشها یک سیگار دستم بدهد؟
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: سه
شنبه
19 بهمن
1400 ساعت: 17:18