خرید بک لینک
صبح بیدار شدم. کمی دیر. اما ناراحت نبودم. کمی زیر پتو ماندم. بلند شدم و تصمیم گرفتم که بروم کار میدانیام را انجام دهم. کمی که کنار شوفاژ ماندم سعی کردم بفهمم واقعاً مشکل من چیست. تنبلم؟ یا مشکل چیز دیگریست؟ بعد از خودم پرسیدم که چرا همین الان مانتوهایم را جمع نمیکنم. جمع کردم. شلوارها و پیراهنها را هم جایی گذاشتم. حالم بهتر شد. فکر کردم که میتواند به همین سادگی باشد، فقط لازم است حواسم به لحظهها باشد و بیش از اندازه در خودم غرق نشوم. بعد لباس کثیفم را شستم. هایده پلی کردم. سر فرصت صبحانه خوردم با دو لیوان چای. و بدون استرس حاضر شدم. به نظر همهچیز داشت خوب پیش میرفت و انرژیام سطح خوبی داشت. زدم بیرون. هوا هم خوب بود. ابتدای پل هوایی بودم که یک وویس را شنیدم. پرت شدم در یک یاد. در یک حسادت. در یک حس ناخوشایند. چند لحظه همانجا ماندم. واقعا نمیدانم که ادا درمیآورم یا همه اینها واقعیست؟ به هر حال بغضم گرفت. به راهم ادامه دادم. با یک شیب خیلی ملایم همهچیز داشت رنگ دیگری میشد. در بازیام غرق شدم و سعی کردم آن را ببرم. وقتی توی قطار نشستم و سرم را به شیشه تکیه دادم دلم خواست تا ته خط با قطار بروم و از جایم بلند نشوم. یک لحظه واقعا به سرم زد این کار را بکنم. اما از سرکارم مرخصی طولانیمدت گرفتهام تا پایاننامهام را تمام کنم. پس پیاده شدم. و عوضش نشستهام اینجا روی صندلی زرد ایستگاه و تکان نمیخورم. میخواهم کمی بنشینم تا انرژی و شوقم برگردد. دلم درد میکند. آهنگ if فابریزیو تکرار میشود. انگار برگشتهام کنار شوفاژ اتاقم، در خودم رفتهام و فکر میکنم که واقعا مشکل من چیست؟یعنی ممکن است بالا که میروم برای مشاهده و مصاحبه، یکی از دستفروشها یک سیگار دستم بدهد؟

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1400 ساعت: 17:18

افسردگی عجیبترین چیزیست که دارم تجربه میکنم. آنقدر که شبیه هیچچیز نیست. شبیه چیزی که انتظار داشتی نیست. شبیه تصویرهایی که وجود دارد نیست. آنقدر که حس میکنم شخصیست، هربار تازه است در عین کهنگی، و آنقدر که فکر میکنم برای هرکسی فقط شکل خودش تجربه میشود. گاهی فکر میکنم که دلم میخواهد دربارهاش بنویسم، دور از جان، شبیه کسانی که سرطان دارند و درباره مواجهشان با بیماری مینویسند. در عین شایعبودن و دمدستیبودن این بیماری، فکر میکنم هنوز آن شکلی که واقعاً هست به آن پرداخته نشده. دلم برای نوشتن تنگ شده. برای نوشتنهای واقعی که از تو جان بگیرند و آدمها بخوانندشان. برای کلمهها و تعبیرهایی که از سرانگشت بریزند و سرریز شوند و بعد تو با خطکش جابهجایشان کنی، توی جملهها و پاراگرافها بچینیشان، تمیز و مرتبشان کنی، قربانصدقهشان بروی، باهاش دعوا کنی، روزگار بگذرانی، و بعد روانهشان کنی. برای تکههایی از خودت که بیاوری روی کاغذ. خلاصه شدهام در توییتها و استوریها و گاهی جملههای کوچک کانال کوچکم. در پستهای ناگهانی وبلاگ که فقط برای خفهنشدن و بدون فکر نوشته میشوند. در تولید محتوای پستهای اینستاگرامی. من مطمئنم که میخواستم چیزی بیش از این باشم. نمیخواستم؟ دلم برای نوشتن تنگ شده.افسردگی عجیبترین و پیشبینیناپذیرترین چیزیست که دارم تجربه میکنم. امشب با خودم فکر کردم آخرین باری که از یک "جمع" به خانه برگشتم و جانم پر از انرژی بود و حالم خوب، کی بود؟ هرچه فکر کردم یادم نیامد. خاطرهاش در یادم بود، میدانستم که زمانی چنین چیزی را تجربه میکردم، اما یادم نیامد کی. یادم نیامد چطور. این روزها اغلب آرامم. شاید هم کرختی و رخوت داروست که اثر کرده. گا

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1400 ساعت: 17:18

ناامید نیستم، فقط ناراحتم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1400 ساعت: 17:18

صفحه بندی